
** سطری نفس** نفس چون مار می پیچد درون حفره ی سینه گهی آرام،بی کینه ولی آکنده از افسوس می کوبد صداپر سوز؛همچون کوس نگاه اضطرابم بر در و دیوارچنگ انداخت رنگ انداخت؛ خون در زیر شهر پوستم تو گویی،آهن خون من است اینگونه زنگ انداخت. من از امواج ترک گام هایت بیم دارم ساعتی تعلیق و تاویل و تمنا هم،دمی مکث و توقف! مرا تا حد استهلاک دردآلود تاریکی و تنهایی مکن خاموش! چراغ فاصله مابین ما هر لحظه روشن تر درخشان تر نگاهم را نمی بینی چه دریای پرآشوبی به پا کردی؟ شمار تک نفس هایم نمی دانی مرا تا مرز تنهایی در...
ادامه مطلب