خرید بک لینک
⭕️ صدای مخملی/ نگاه مخملیVelvet voice/ Velvet gazeاین حسآمیزی از کجا پیدا شد؟واژه شناسی:مخمل واژه عربی است و درست ِ آن مُخمَل است، اسم مفعول از خَمْل به معنای ریشه و پُرز. اِخمال به معنای پرزدار کردن و خوابناک نمودن است.واژه مخمل نخستین بار در شعر ناصرخسرو دیده می شود:چو خیمه ای شود از دیبه کبود فلککه بر زنند به زیرش مخمل آستریورود نام مخمل به شعر فارسی تقریبا همزمان است با ورود صنعت مخمل بافی به ایران(قرن ۱۱ میلادی)بعدها در سراسر قرن ششم از جمله شعر عطار، اثیر اخسیکتی، اسدی توسی، عمعق بخارایی وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد طباطبایی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 4:18

اسلوب مبالغهچکیده:ترکیب وصفی را معمولا سه گونه می دانیم:۱. اسم + ــ ِ + صفت: دشت پهناور۲. صفت + اسم: پهناورترین دشت۳. ترکیب وصفی مقلوب: خارکش پیراما در این نوشته ما به معرفی گونه ای از ترکیب وصفی پرداختیم که تا به حال آن را ترکیب وصفی نام ننهاده اند. در عین حال در این گونه ترکیبات گونه ای مبالغه می بینیم؛ترکیب هایی از نوع:دشت به این بزرگیقلب به این کوچکیدر اصل ترکیب وصفی اند یعنی دشت بسیار بزرگ، قلب بسیار کوچکاسلوب مبالغه نامی است که برای شیوه ا ی از ساخت نحو ی دلالت کننده بر کثرت و شدت وصفی نهاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد طباطبایی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 4:18

شوهر زشت و پولدار ⭕️ شوهر زشت و پول داردعا گویمت یک به یک مو به مونصیبت شود شوهری زشت روشکم گنده، پر پول و خوانش عسلولی ژنده پوش و خودش هم کچلچنین شوهری باشد عین بهشتشنیدم ندزدند شویان زشتچه خواهم که طناز و بد خو بودشود زشت و پولش به پارو بودمزلف نخواهیم و خوش تیپ و شنگشود چاق پر پول و جیبش قشنگسبیلو و ابرو کج و اخمناکطلا چون خرد، زشت باشد چه باک؟شوم بد دل و دردمند و پلاسگر او خوش زبان، خوشگل و خوش لباس.چه اشکال دارد کلان سالی اششب و روز در بند حمالی اش؟به من چه اگر صورتش خوب نیستچه به! پیش محادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد طباطبایی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 4:18

⭕️ «از اندیشه تا اثر»بخش نخستاندیشه فقط محصول ازدواج حواس پنجگانه با طبیعت نیست، چون جانوران هم همین خصوصیت ها را دارند اما از آن اندیشگی که ما می گوییم تهی هستند. پس اندیشیدن گامی فراتر از ادراک حسی است.اتفاقی که پس از ادراک با حواس پنجگانه می افتد و منحصر به مغز انسان است از این قرارند:الف). پندار، تصور، وهمب). تحلیل، سنجش، داوریپ). ساخت و تخیلپندار: مجموعه اوهام و تصورات است. افسانه های شاه پریان محصول پندار و اوهام است.تحلیل و سنجش: مجموعه ارزیابی ها، تفسیر ها و قضاوت هاست. دانش نقد هنر شاملادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد طباطبایی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 4:18

مناجات الاغ الاغی از خدا این گونه می خواستچو از خواب اندکی دلگیرتر خاست:خدایا صاحبم را مرگ فرماتو بینی کاو ستمکار است بر ماببندد بار سنگین و درشتمجراحت ها چشد از خار، پشتمکشد بر صورت، از سیلی و مشتمبرم خاران، تو گویی خارپشتمزند با ترکه ها بر پشت ریشمدو پهلویم گزد با چوب و نیشمسر و رویم بکوید مشت و شلاقنهد از زخم و آتش داغ بر ساقبگفت اینگونه خر، بر گونه ها اشکبرفت اشکش چو آب از روزن مشکبر این شیوه که می بارید چون ابربنای ناله را بنهاد بی صبرشنید اسب از برون آن ناله ها رابیامد پیش خر بی داد و دعادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد طباطبایی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 4:18

نفس اول راند بر نفس دومماهی از سر گنده باشد نی ز دُممثنوی مولوی/دفتر سوم، بیت۳۰۸۰شاید همه، جنجال بر سر خوانش مصراع دوم این بیت را شنیده اند:...ماهی از سر گَنده باشد نی ز دُمیا...ماهی از سر گُنده باشد نی ز دُم.هر دو خوانش طرفداران خود را دارد و خصوصا که خوانش دومی مقاله ای هم در سامانه مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی دارد از فرزین عدنانی.(تبیین بیتی از مثـــنوی مولانا)حال پرسش این است:خوانش خود شاعر چه بوده؟خوانش مختار اینجانب، خوانش نخست است برخلاف نظر آقای فرزین عدنانی.عدنانی گفته است که خوانش نیکلسون قول وی را تأیید می کند، این در حالی است که نیکلسون نه در نسخه تصحیحی و نه در شرح شش دفتر مثنوی راجع به این بیت حرکه گذاری و نکته ای نگفته است. استاد کریم زمانی اگرچه خوانش «گنده باشد» را برمی گزیند و قرائت دوم را رد می کند اما به ریشه های این مثل مولانا نمی پردازد....ماهی از سر گَنده باشد نی ز دُممولانا در مصراع دوم با توسل به ضرب المثلی رایج به تفهیم مصراع اول پرداخته است.این ضرب المثل، اما در کل شعر و نثر فارسی- به احتمال بسیار زیاد- تنها یک بار در مثنوی مولانا آمده است.مخلص کلام مولانا در این ارسال مثل این است که فساد و صلاح همه به رأس امور وابسته است نه به عقبه و اسلاف آن.اما چرا این مثل در طول شعر و نثر فارسی تنها در شعر مولانا آمده است؟پاسخ در محل زندگانی علمی وی نهفته است. ضرب المثل« ماهی از سر می گندد» از فرهنگ ترکان عثمانی برخاسته است. این مثل هنوز هم در ترکیه به کار می رود و منظور از آن همان است که مولانا از قونیه عثمانی گرفته: فساد اداری، سیاسی و... از مدیران و رؤسا آغاز می شود و نه از طبقات پایین و رده های پایانی.در زبان ترکی استانبولی Balık baştan kokar همین ضرب الادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد طباطبایی تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 17:58

فرهنگ نویسان عموما «روال» را اسم دانسته اند. روال از بن مضارع با پسوند “آل” ساخته شده به معنای روش، سبک و ترتیب.علامه دهخدا تلفظ آن را به فتح اول آورده اما استاد معین و دکتر انوری هم به فتح و هم به کسر ضبط کرده اند.دو نکته جالب درباره این واژه یکی اینکه شاید تنها اسم مشتق از بن مضارع است در فارسی که با پسوند ال ساخته شده.واژه پوشال برخلاف تصور از فعل پوشیدن ساخته نشده، بلکه از پوک یا پوچ است: پوچالنکته دوم قول مرحوم دهخداست در ساخت کلمه روال.روال . [ رَ ] (اِ) در این اواخر بوسیله ٔ نویسندگان و منشیان ساخته شده است و از آن معنی ترتیب و سبک و اسلوب و روش اراده کنند. (یادداشت مؤلف ).نویسنده لغت نامه در بحث از واژه «روند» همین قول خود را دوباره بیان کرده:چنانکه روال در این اواخر اختراع به غلط شده و منشی ها و نویسندگان عامی در نوشته های خود می آورند و از آن روش و طریقه اراده می کنند روند نیز به معنی طریق و روش و ترتیب بکار می رود.این درحالی است که واژه روال برخلاف گفته های دهخدا خیلی پیشتر در متون ادب آمده است. از جمله در شعر جهان ملک خاتون:رهی گم کرده ام در ظلمت شببه بوی زلف خویشم راهبر کننظر بر حال زارم چون نداریروال کار ما زین خوبتر کن.و همچنین در نثر کشکول شیخ بهاییو آن که مردمان در خور را از دانش مانع شود ستم روال داشته.گویا مفهوم مراد شیخ بهایی از روال معادل «روا» و «مُجاز» است.ملک الشعرا بهار هم در شعر خود روال را آورده که به دلیل قرابت عصر وی با دهخدا ذکر نمی کنیم.روند به معنای پروش، رفتار، طریقه و اخیرا در ادبیات سیاسی به مفهوم «پیشرفت» و «جریان» به کار می رودـ این واژه مشتق در جایگاه اسم مصدر ظاهراً برخلاف قاعده زبان فارسی ساخته شده چون اسم مصدر فارسی از ریشه مضارع باادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد طباطبایی تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 17:58

⭕️ استعاره درون واژه ای گامی فراتر از تشبیه درون واژه ایگاه در دل واژه های مرکب یا مشتق به گونه ای شباهت و مانندگی می رسیم که اخیرا نام آن را تشبیه درون واژه ای گذارده اند.در کتب بلاغی سخنی از تشبیه درون واژه نیست و این آرایه یابی گویا محصول باریک بینی اصحاب کنکور و کتب کمک آموزشی ادبیات است.نمونه های زیر تشبیه درون واژه ای است: سیم اندام، پری پیکر، دربادل،گلچهره، شکر خواب، گلرنگگلسان، مهرگون، ماهواره،تشبیه درون واژه ای که گاه با نام تشبیه درون واژه هم شناخته شده از دید ساختاری در حقیقت یک تشبیه فشرده (تشبیه بلیغ) است که برخلاف گونه های سنتی خود، نه اضافی است و نه اسنادی، بلکه ذاتا یک واژه مرکب یا مشتق است که بخشی از یک واژه با وجه شبهی پنهان به بخش دیگر تشبیه شده.اما فراتر از تشبیه درون واژه ای چیست؟آن استعاره درون واژه ای است. چنین اصطلاحی را در جایی نه دیده و نه از کسی شنیده ام و ابداع یا بدعت گذاری آن صرفا نظر شخصی و تجربی این بنده است.به نمونه هایی چون: جان برکف، روح نواز، جان گداز، دل نواز، چشم نواز، که می نگریم متوجه می شویم هر کدام از این واژه های مرکب، در بافت خود تشبیهی پنهان و جزیی محذوف دارند.جان برکف: صفت کسی است که جان را مانند ابزاری قابل نقل و انتقال برای عرضه در دست گرفته.دل آرا: صفت کسی که دل چون فضا و چیزی قابل آرایش را، می آراید.دل باخته: کسی که دل مانند پول یا کالا را می بازد.دل کندن: دل مانند ریشه و گیاهی است که کنده می شود.دل شستن: دل مانند دست یا چیزی است که شسته می شودـزمانی که به بافت اغلب افعال و واژه های مرکب کنایی می اندیشیم به گونه ای استعاره درون واژه ای می رسیم:چشم چران: کسی که چشمان چون علف خوارش را می چراند. Adblocادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد طباطبایی تاريخ: پنجشنبه 3 اسفند 1402 ساعت: 11:16

⭕️ شب چله و آیین های پاگشاییجشن و یسنای شب چله در واقع آیین پاگشایی است.همه آیین های پاگشایی، جشن و نیایشی است برای ورود به دوره ای نوین.اسطوره شناسان آیین های مذکور را منحصر به دوره های زندگی افراد دانسته اند:جشن تولد، جشن نامگذاری، ختنه سوران، جشن تکلیف، جشن بازگشت از سربازی، جشن عروسی و حتی سوگواری پایان زندگی افراد در حقیقت همین آیین است.از دیگر جلوه های کوچک آیین های پاگشایی در مدارس، جشن خودکار، جشن صد و... است.چله اما آیین پاگشایی طبیعت است برای تحویل پاییز به زمستان. توگویی طبیعت در نگاه انسان اساطیری به سان خود وی جان دارد و برایش جشن پاگشایی گرفته اند. شب چله پاگشایی طبیعت است به فصل زمستان.به سخنی دیگر سرآغاز همه فصول همین آیین جشن گرفته شده:جشن پاگشایی نوروز، جشن چله تابستان در پایان بهار، و باز سه ماه بعد جشن مهرگان.لازم به یادکرد است که در شعر و. متون کهن همیشه از شب یلدا سخن رفته و هیچگاه حرف از شب چله نبوده است. چله عنوانی است که اخیرا و به طور عامیانه به شب یلدا داده می شود و ظاهرا طرفداران بیشتری هم یافته است. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد طباطبایی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1402 ساعت: 0:40

یک قصه از حقیقت خورشید گوش کنغوغا چگونه بر رخ خضرا برافکند؟یاقوت زرد از نفس چله می دمدتا روشنی پس از شب یلدا برافکند.از شرق تا به غرب بتازد چنان سواررزمی شهنشهانه به دنیا برافکند.از سوز زمهریر ِ سرآغاز ماه جَدیتیری بر آشیانه ی عنقا برافکند.از آنچه دیده ای و شنیدی نکوتر است؛رزمی که از ثری به ثریا برافکند.جنگی عظیم کرد چنان شمس با خزانآذار مه ز سینه اش صفرا برافکند.پاییز در مقابل سردار آفتابلرزی به جان آذر رعنا برافکند.کانون مشرقی به صدش شعله در تف استتا لشکر زبانه به بالا برافکند.خورشید ِ رخش بین که چه سان تیغ بر کف است؛تاج سیاه شام بعمدا برافکند.بندی است روزگار به چنگال تیرگیشاید که آفتاب به هیجا برافکند.تا اژدهای شب بشود بسته، دستگیربا نیزه ضربه های مفاجا برافکند.شب پرده می کشید به رخسار روشنیخورشید پرده از رخ زیبا برافکند.طاووس را نگر که خورد زاغ تیرگیبرقی به سوی کوکب رخشا برافکند.گویی که آفتاب صبوحی نمود؛ چون،صدها شرر ز مشرق مینا برافکند.وان خسرو سپید فلک بین چو عاشقیکاین گونه راز خویش به صحرا برافکند.او عاشق زمین و فلک شاهد وی استتا عاشقانه بوسه به غبرا برافکندیلدا و چله چیست حقیقت همین بدانعشقی چنان که عروه بر عفرا برافکندخورشید عاشق است و زمین دوستار ویکاین گونه تا حکومت سرما برافکند.نوری سپند از پس معراج انجمادبشکوه و فرّمند و مطرا برافکند.صبح از کرانه ی شب یلدا جوانه زدتا شاخه های روشن فردا برافکند. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد طباطبایی تاريخ: دوشنبه 4 دی 1402 ساعت: 11:18

⭕️ شب چله و آیین های پاگشاییجشن و یسنای شب چله در واقع آیین پاگشایی است.همه آیین های پاگشایی، جشن و نیایشی است برای ورود به دوره ای نوین.اسطوره شناسان آیین های مذکور را منحصر به دوره های زندگی افراد دانسته اند:جشن تولد، جشن نامگذاری، ختنه سوران، جشن تکلیف، جشن بازگشت از سربازی، جشن عروسی و حتی سوگواری پایان زندگی افراد در حقیقت همین آیین است.از دیگر جلوه های کوچک آیین های پاگشایی در مدارس، جشن خودکار، جشن صد و... است.چله اما آیین پاگشایی طبیعت است برای تحویل پاییز به زمستان. توگویی طبیعت در نگاه انسان اساطیری به سان خود وی جان دارد و برایش جشن پاگشایی گرفته اند. شب چله پاگشایی طبیعت است به فصل زمستان.به سخنی دیگر سرآغاز همه فصول همین آیین جشن گرفته شده:جشن پاگشایی نوروز، جشن چله تابستان در پایان بهار، و باز سه ماه بعد جشن مهرگان. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد طباطبایی تاريخ: دوشنبه 4 دی 1402 ساعت: 11:18

د دق ددق د دق د دقد دق د دق د دق د دقصدای پای عمر منمثال برگ مثنویورقورقورقورقبه گوش من همی رسدکه عقربک همی زندمیان ساعتک ترک:شرقشرقشرقشرققطار زندگانی امبه روی ریل روزهابه سوت تلخ و سوزهابه آخرین شتاب هابه جلگه سراب هاترق ترق ترق ترقترق ترق ترقبراده های زندگیبه روزهای عمرسابه سالهای غم فزامقابل نگاه مننگاه پر ز آه منترنم سرشک هابه چکه چکه چکه هابه تیشه های دردهابه ضربه ضربه ضربه هاتباه شدتباه شدطبق طبقطبق طبقطبق طبقطبق طبقفغان و صد فغان که رفتبهار عمر ما چو آبهنوز من هنوز، سخترفیق جنگل سرابکه ناگهان صدای پای درب ِ واپسین، کند:د دق د دق د دق دقد دق د دق د دق ددق ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد طباطبایی تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1402 ساعت: 14:07

⭕️ همسرنامهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد طباطبایی تاريخ: دوشنبه 13 آذر 1402 ساعت: 8:47

⭕️ ساختارشناسی ادبیاتیک بررسی ساختاری در دانش ادبیات، ما را ناگزیر می کند تا ساختمان ادبیات را به کوچک و کوچک ترین اجزایش بخش بندی کنیم. این یادداشت، کوششی است برای شناخت این بخش از ادبیات.در حقیقت تلاش بر این است نشان دهد ساختمان ادبیات دقیقا از چه اجزایی ساخته شده و آن واحدهایی که سازه ای به نام ادبیات تشکیل داده اند، از کوچک به بزرگش چه نام دارند.مشابه همان کاری که زبانشناسان درباره واج انجام داده و آن را کوچک ترین واحد زبان دانسته اند. از آنجایی که جنس و ماده اصلی ادبیات زبان است، به ناچار کوچک ترین بخش ادببات در متن زبان خواهد بود. لکن به دلیل تفاوت ظریفی که میان زبان و ادبیات هست، بخش بندی واحدهای ادب و زبان نیز متفاوت خواهد بود.معیار کلی که در واحدهای زبان حاکم است، وجود معنا و کاربرد آن است:واج کوچک ترین واحد زبان که معنا ندارد، اما تفاوت معنایی ایجاد می کند.تکواژ کوچک ترین واحد معنادار زبان است.واژه سومین واحد معنا دار زبان است که یا به صورت مستقل و با در ترکیب با یک تکواژ و واژه ها ساخته می شود و الی آخر.اما چیزی که در مورد ادبیات هست بیشتر از معنا است؛ آنچنان که در تعریف ادبیات گفته اند:زبان+ چیز دیگر( لنگوویج پلاس)آن چیز دیگر را می توان حس و عاطفه دانست.البته باید دانست که این برای ادبیات کافی نیست؛ یعنی اکتفا نمی کند که ادبیات را زبان حسی و عاطفی بدانیم. چون بخش بزرگی از زبان هم خالی از حس و عاطفه نیست و ما الزاماً آنها را ادببات نمی نامیم. بنابراین باید گفت آن چیز دیگر همانا «حس و عاطفه ی گیراست.» ادبیات زبانی است با حس و عاطفه ای که مخاطب را به خود بکشد، گاه در جا میخکوب کند، اعجاب و شگفتی او را بربینگیزد.اصوات در زبان کوچک ترین ساخت هایی هستند که گذشته از مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد طباطبایی تاريخ: دوشنبه 13 آذر 1402 ساعت: 8:47

⭕️ ساختارشناسی ادبیاتیک بررسی ساختاری در دانش ادبیات، ما را ناگزیر می کند تا ساختمان ادبیات را به کوچک و کوچک ترین اجزایش بخش بندی کنیم. این یادداشت، کوششی است برای شناخت این بخش از ادبیات.در حقیقت تلاش بر این است نشان دهد ساختمان ادبیات دقیقا از چه اجزایی ساخته شده و آن واحدهایی که سازه ای به نام ادبیات تشکیل داده اند، از کوچک به بزرگش چه نام دارند.مشابه همان کاری که زبانشناسان درباره واج انجام داده و آن را کوچک ترین واحد زبان دانسته اند. از آنجایی که جنس و ماده اصلی ادبیات زبان است، به ناچار کوچک ترین بخش ادببات در متن زبان خواهد بود. لکن به دلیل تفاوت ظریفی که میان زبان و ادبیات هست، بخش بندی واحدهای ادب و زبان نیز متفاوت خواهد بود.معیار کلی که در واحدهای زبان حاکم است، وجود معنا و کاربرد آن است:واج کوچک ترین واحد زبان که معنا ندارد، اما تفاوت معنایی ایجاد می کند.تکواژ کوچک ترین واحد معنادار زبان است.واژه سومین واحد معنا دار زبان است که یا به صورت مستقل و با در ترکیب با یک تکواژ و واژه ها ساخته می شود و الی آخر.اما چیزی که در مورد ادبیات هست بیشتر از معنا است؛ آنچنان که در تعریف ادبیات گفته اند:زبان+ چیز دیگر( لنگوویج پلاس)آن چیز دیگر را می توان حس و عاطفه دانست.البته باید دانست که این برای ادبیات کافی نیست؛ یعنی اکتفا نمی کند که ادبیات را زبان حسی و عاطفی بدانیم. چون بخش بزرگی از زبان هم خالی از حس و عاطفه نیست و ما الزاماً آنها را ادبیات نمی نامیم. بنابراین باید گفت آن چیز دیگر همانا «حس و عاطفه ی گیراست.» ادبیات زبانی است با حس و عاطفه ای که مخاطب را به خود بکشد، گاه در جا میخکوب کند، اعجاب و شگفتی او را بربینگیزد.اصوات در زبان کوچک ترین ساخت هایی هستند که گذشته از معنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد طباطبایی تاريخ: دوشنبه 13 آذر 1402 ساعت: 8:47

صفحه بندی